X
تبلیغات
سبک زندگی شما چه رنگیست ؟
دوستی داشتم که پیش از شروع ترم تحصیلی همه جزوه‌ها و منابع درس‌های ترم جدید را با کمک بچه‌های سال بالایی دانشگاه، جمع و جور می‌کرد و اعتقاد داشت این کار، باعث می‌شود ترم جدید را خوب شروع کند و در آن ترم موفق باشد... یکی از همکارانم، اعتقاد داشت، برای یک سرمایه گذاری خوب، در گام اول باید هر پولی که به دست می‌آید، به یک المان ارزشمند تبدیل شود، مانند سکه و طلا و ...
همه کارهای خوب از یک نقطه مناسب شروع می‌شوند؛ «شروع» مهم‌ترین مرحله انجام کار است. شروع یک سخنرانی، شروع یک ترانه سرایی یا ترانه‌خوانی، شروع یک دوستی، شروع یک سرمایه‌گذاری، شروع بسیاری از امور کوچک و بزرگ پایه خیلی از اتفاقات خوب یا بد زندگی هستند. وقتی کاری خوب شروع نشود، سخت‌تر از هر زمان دیگری، می‌توان آن در یک مسیر درست پیش برد و یا کنترل کرد!
هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شویم، مثل شروع یک پروژه است. پروژه‌ای که حساس‌ترین لحظه‌ها و موقعیت‌های طلایی را در یک چشم به هم زدن به باد می‌دهد یا از یک فرصت کوچک شرایطی ارزشمند و سرنوشت ساز بسازد. هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شویم دو راه داریم: یا روزی خوبی داشته باشیم یا روزی بد! انتخاب با ماست و هر شروع خوبی نیاز به نیرو و انرژی قابل توجهی دارد. هیچ کس، دربرابر بی‌صبری، بی‌حوصلگی، بدخلقی، بدرفتاری یا سستی و کاهلی، حاضر نیست به شما فرصتی دهد تا خودتان را در زندگی نشان دهید. همه فرصت‌های خوب خریدنی هستند و برای این‌که دیگران به شما فرصت‌های مناسب را بفروشند لازم است ابتدا آن‌ها بیابید، بسنجید و بعد در قبال رفتاری مناسب، ایده‌ای تازه، تحمل و صبر و یک روابط عمومی درست همه آن را یک جا از آن خود کنید. این یک حراج واقعی است.
هر روز صبح نوید تازه‌ای است برای این‌که چشمانمان را بیشتر باز کنیم و فرصت‌های سرنوشت ساز را با همه قدرت صاحب شویم و روی امواج موفقیت به پرواز درآییم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 23:13 توسط مهدی لطفعلی زاده |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
صدای باران از آن صداهایی‌ است که آدم را به خود می‌آورد. مخصوصا اگر در داخل خانه نشسته باشی و یک آن صدای تند و تند برخورد قطرات باران را بر زمین بشنوی. ناخودآگاه می‌آیی کنار پنجره. انگار صدای پای مهمانی را در حیاط شنیده باشی و با اینکه می‌دانی کیست باز هم مشتاقی که مطمئن بشوی. بله. خودش است! باران آمده!

بعضی از دوست‌های آدم می‌توانند مثل باران که صدای پایش آدم را به خود می‌آورد، دگرگونت کنند. آن قدر که از درون خانه تنهایی و انزوایت بیایی بیرون، آن هم سراسیمه و با عجله! برای اینکه مهمان ناخوانده‌ای را که میدانی کیست ببینی.
باران می‌آیدو  با خود همه حس‌های خوب را می‌آورد. به خاک بی‌جان طراوت می‌بخشد و زندگی را زنده می‌کند. در سایه باران درختان قد می‌کشند و گل‌ها  سر ذوق می‌آیند. بعد از هر باران صدای گنجشک‌ها آهنگین‌تر از پیش می‌شود و این همان چیزی‌ست که ما از یک دوست خوب می‌خواهیم. اینکه طراوت را به زندگی‌مان برگرداند و حس رویش، رشد و تازگی را در وجودمان زنده کند. حسی که در هوای خشک کمتر می‌توان پیدایش کرد.
باران‌های اینچنینی از آن باران‌هایی هستند که دوست داری زیرشان خیس شوی. حتی اگر همه مردم دنیا زیر این باران‌ها چتر بر سر بگیرند. دوست شدن با این جور آدم‌ها به راحتی بستن یک چتر است. زود خیس می‌شوی و همه وجودت را از حس لطیف دوستی سرشار می‌کنند.
راستی چندتا از دوستانت، باران‌اند و برای چندتا از دوستانت باران هستی؟

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت 20:31 توسط مهدی لطفعلی زاده |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

همان طور که ژرمن‌ها می‌گویند «هر کس مطابق شخصیتش کادو می‌دهد»، هر کس هم مطابق شخصیتش کادو می‌گیرد. کادو گرفتن، برای خودش قاعده دارد. ذوق کردن یا جا خوردن به جای خود، اما حواست باشد جوری رفتار کنی که آن کسی که به‌ت کادو داده هم ذوق کند و جا نخورد از عملی که مرتکب شده!

ــ این‌طوری کادوت را بگیر:
1. هیچ وقت هدیه‌ای را رد نکن! مگر کادو ِ کسی را که می‌دانی نیت بدی دارد و می‌خواهد دستت را زیر سنگش بگذارد و چیزی از تو بخواهد که تو از آن دوری می‌کنی. شاید به همین دلیل، پیامبر کادو‌ی کفار و مشرکان را اصلاً قبول نمی‌کرد.
2. کادو‌ش را جبران کن؛ اما نه جوری که به زحمت بیفتی و بیشتر از وسعت بخواهی مایه بگذاری!
3. تواضع کن در برابر کسی که به تو کادو داده است. یک روز پیغمبر دید که زن مستمندی برای همسرش کادو آورده؛ اما هر کار می‌کند عایشه کادو‌ زن را قبول نمی‌کند که نمی‌کند. از زن اصرار پشت اصرار که: «به خدا می‌دانم قابل شما را ندارد؛ ولی دلم می‌خواهد یادگاری از من قبول کنید خانم» و از عایشه انکار که «نه». آخر، زن ناراحت شد و بلند شد رفت. پیامبر آمد جلو و گفت: «عایشه‌خانم چرا کادو‌ش را قبول نکردی؟» عایشه شاید گفت: «خودش آه نداشت که با ناله‌اش سودا کند؛ آن وقت من بیایم ازش کادو هم بگیرم؟!» یا شاید هم گفت: «مورچه چیه که کله‌پاچش باشه آقا! دلم به حالش رحم آمد.» (اگر ما بودیم، شاید چیز دیگری هم می‌گقتیم: «حالا مگر چی آورده بود؟!») پیامبر که معلوم بود ناراحت شده، گفت: «چرا کادو‌ش را قبول نکردی و عوضش، کادو‌یی به او ندادی تا پیش خودش خیال نکند تو قصد تحقیرش را داشته‌ای؟» عایشه همین جور نگاه می‌کرد و ساکت بود. پیامبر نگاه کرد به مسیری که زن مستمند رفته بود: «فروتن باش خانم. خدا هرچه فروتنان را دوست دارد، از متکبرها بیزار است.»
4. گشاده‌دست باش و بقیه را هم در کادو‌یی که گرفته‌ای، شریک کن!

ــ هیچ وقت کادوت را نگیر!
بسیار کار زشتی است. از اول کادو نده اگر می‌خواهی بعدا کادویی را که داده‌ای پس بگیری. لابد می‌دانی که هر عمل، یک صورت ظاهری دارد یک صورت باطنی. صورتِ باطنی کسی که کادوش را پس می‌گیرد، می‌دانی چیست؟ این است: خوردنِ استفراغش!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 18:43 توسط مهدی لطفعلی زاده |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
مرد مسنی به همراه پسر جوانش در قطار نشسته بود. مسافران دیگری هم در صندلی‌های خود نشسته بودند و قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار، پسر جوان که کنار پنجره نشسته بود، پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که باد را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن... درخت‌ها حرکت می‌کنند!
مرد مسن با لبخندی، هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی هم نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن... دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند!
زوج جوان، پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند. باران شروع شد. چند قطره روی دست پسر جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن! باران می‌بارد، آب روی دست من چکید! زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟!
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیماستان بر می‌گردیم. امروز، پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 18:39 توسط مهدی لطفعلی زاده |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
چهار گدا در چهار نقطه یک دهکده کوچک، در تمام طول روز کاسه‌های گدایی خود را در مقابل عابران گرفته بودند. با فرا رسیدن شب، هر چهار نفر به کلبه کوچک و مخروبه‌ای رفتند که در واقع خانه آنها محسوب می‌شد. سقف کلبه در اثر باد، تقریبا خراب شده بود. آنها خسته و گرسنه در مقابل آتشی نشستند که کلبه را هم روشن می‌کرد.

آن روز گدای اول فقط تکه کوچکی گوشت به دست آورده بود. گدای دوم کمی سبزیجات در کاسه خود داشت. به گدای سوم مقداری ادویه و به چهارمین گدا هم یک مشت برنج داده بودند.
گداها در تاریک و روشن کلبه خود نشستند، زیر لب از صدقات ناچیز گله کردند و از این در و آن در سخن گفتند. بالاخره یکی از آنان گفت که اگر همه صدقات دریافتی خود را در قابلمه‌ای پر از آب جوش بریزند، پس از مدت کوتاهی سوپ لذیذی خواهند داشت که همه را سیر می‌کند.
این پیشنهاد با موافقت همه رو به رو شد. آب آوردند و قابلمه را روی آتش آویزان کردند. سپس مجدد دور آتش نشستند و هر یک در انتظار سوپی لذیذ بودند.
اولین گدا فکر کرد که دیگران سبزیجات، ادویه و برنج خود را در سوپ بریزند، دیگر لزومی ندارد که او تکه گوشت خود را به آن اضافه کند. بنابراین تصمیم گرفت که وقتی آب جوش آمد، تظاهر به انداختن گوشت در سوپ کند. بعدا هم ادعا می کرد که سوپ بسیار مقوی بوده است. در عین حال تکه گوشت را هم برای خود نگه داشته است.
هنگانی که آب جوش آمد گدای اول نقشه خود را عملی کرد. اما دومین، سومین و چهارمین گدا هم همین فکر را کرده بودند. هر چهار نفر تظاهر کردند که تمام دارایی خود را در سوپ ریخته‌اند.
مردم دهکده تعریف می‌کردند که پس از برداشتن قابلمه از روی آتش، صدای داد و فریاد و مشاجره شدیدی از کلبه چهار گدا به گوش رسید، زیرا همه متوجه شدند که در قابلمه چیزی جز آب جوش وجود ندارد!

نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 12:13 توسط مهدی لطفعلی زاده |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات